تبلیغات
جان می رود ز دستم .. - کلبه
https://facenama.com/f_kafka

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

آماروبلاگ

جمعه 19 خرداد 1396-12:51 ب.ظ



::: کلبه :::

آرزویم یک کلبه سنگی بود. در اعماق ژرف ترین جنگل دنیا
من بودم  من من بودم  و من ..
و صدای پرنده های کوچک بهاری..
هیچ وقت زمستان نمی شد
هیچ وقت شب نمی شد

ساعت نبود .تقویم  نبود . و ترس از شروع فردا
من بودم و من بودم و من ...
دل بسته ی یک درخت جوان میشدم
هروز به چشمه می رفتم و برایش آب هدیه می آوردم
واز پرنده ها کوچک خبرش را میگرفتم
شلاق نبود زندان نبود گناه نبود
هر روز در آغوشش میگرفتم و میبوسیدمش
با او نفس می کشیدم   با او میخندیدم با او گریه میکردم
صدای اره نبود صدای تفنگ نبود صدای انسان نبود
من بودم و من بودم یک درخت






نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 20 خرداد 1396 09:25 ب.ظ


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر