تبلیغات
جان می رود ز دستم ..
https://facenama.com/f_kafka

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

آماروبلاگ

سه شنبه 23 خرداد 1396-12:14 ق.ظ



:::شاپرک:::

نمیدانم چرا بال هایم در نمی آیند
من در پیله ی یک بودن .. مدفون شده ام
دیر سالی ست خدا مرا از سر بلند ترین مناره ها میخواند
شاپرک کوچکت از هجو زمین میترسد
من برای دیدارت وضو با باران گرفته ام
خانه ات نزدیک است !!
پرواز تا تو..

نمی دانم چرا بالهایم در نمی آیند..

من در پیله سنگین یک بودن.مدفون شده ام..

دیر سالی ست خدا مرا از سر بلند ترین مناره ها میخواند ...

شاپرک کوچکت از هجو زمین میترسد ..

من برای دیدارت وضو با باران گرفته ام ..

خانه ات نزدیک است .. پرواز تا تو...



booghz.blog.ir

نمی دانم چرا بالهایم در نمی آیند..

من در پیله سنگین یک بودن.مدفون شده ام..

دیر سالی ست خدا مرا از سر بلند ترین مناره ها میخواند ...

شاپرک کوچکت از هجو زمین میترسد ..

من برای دیدارت وضو با باران گرفته ام ..

خانه ات نزدیک است .. پرواز تا تو...



booghz.blog.ir

نمی دانم چرا بالهایم در نمی آیند..

من در پیله سنگین یک بودن.مدفون شده ام..

دیر سالی ست خدا مرا از سر بلند ترین مناره ها میخواند ...

شاپرک کوچکت از هجو زمین میترسد ..

من برای دیدارت وضو با باران گرفته ام ..

خانه ات نزدیک است .. پرواز تا تو...



booghz.blog.ir

نمی دانم چرا بالهایم در نمی آیند..

من در پیله سنگین یک بودن.مدفون شده ام..

دیر سالی ست خدا مرا از سر بلند ترین مناره ها میخواند ...

شاپرک کوچکت از هجو زمین میترسد ..

من برای دیدارت وضو با باران گرفته ام ..

خانه ات نزدیک است .. پرواز تا تو...



booghz.blog.ir

نمی دانم چرا بالهایم در نمی آیند..

من در پیله سنگین یک بودن.مدفون شده ام..

دیر سالی ست خدا مرا از سر بلند ترین مناره ها میخواند ...

شاپرک کوچکت از هجو زمین میترسد ..

من برای دیدارت وضو با باران گرفته ام ..

خانه ات نزدیک است .. پرواز تا تو...



booghz.blog.ir




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 20 خرداد 1396-06:57 ب.ظ



:::تنهایی:::

لبانت رخ نماید شب در این عصیان تاریکی
دلت پیش من و اما لبانت رفته مهمانی
من این تنهای امروزم میان هجم بودن ها
چه فرقی  می کند یا رب میان عشق من بانها
چه بعضی در گلو مانده چه می ها بی سبو مانده
در این افطاری غم ها سحر ها بی طلوع مانده
بیا یک دم بیا بانو بیا یک جرعه با من باش
در این تاریکی محزون تو خود روشنگر دل باش





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 20 خرداد 1396 09:23 ب.ظ
جمعه 19 خرداد 1396-09:52 ب.ظ



::: غروب  :::

چقدر غروب ها دلگیر است
وقتی کز کنی کنار پنجره ی اتاقت و شب شدن را نظاره گر باشی
انگارخورشید هم دوست ندارد برود اما مجبور است
چقدر غروب ها دلگیر است
وقتی هیچ کس نباشد با تو سخن بگوید
و تو در تنهایت به مهمانی خاطراتت می روی
خاطراتی که سوغات هر شبش بغض است و حسرت
بغضی که  ده سال است گلویت را می فشارد
واین مادر مرده هیچ کجا  سقط نمی شود
کاش فردا هیچ وقت نیاید
کاش این آخرین پستم باشد...






نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 20 خرداد 1396 09:24 ب.ظ
جمعه 19 خرداد 1396-12:51 ب.ظ



::: کلبه :::

آرزویم یک کلبه سنگی بود. در اعماق ژرف ترین جنگل دنیا
من بودم  من من بودم  و من ..
و صدای پرنده های کوچک بهاری..
هیچ وقت زمستان نمی شد
هیچ وقت شب نمی شد

ساعت نبود .تقویم  نبود . و ترس از شروع فردا
من بودم و من بودم و من ...
دل بسته ی یک درخت جوان میشدم
هروز به چشمه می رفتم و برایش آب هدیه می آوردم
واز پرنده ها کوچک خبرش را میگرفتم
شلاق نبود زندان نبود گناه نبود
هر روز در آغوشش میگرفتم و میبوسیدمش
با او نفس می کشیدم   با او میخندیدم با او گریه میکردم
صدای اره نبود صدای تفنگ نبود صدای انسان نبود
من بودم و من بودم یک درخت






نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 20 خرداد 1396 09:25 ب.ظ
پنجشنبه 18 خرداد 1396-09:45 ب.ظ



::: عروسک :::

چقدر زاده شدن آسان و چقدر زندگی کردن سخت است
و شهوتی که موجود بیگناه را اسیر جهنمی به نام زندگی می کند
و این زجر چه دیر به پایان می رسد
دلم میخواهد دستهایم را زیرچانه ام بگذارم 
در بلندترین نقطه ی شهر بنشینم و به آدمها نگاه کنم
 که چه بی دلیل دل به زندگی بسته اند
جه بی دلیل میدوند .میخندند . گربه میکنند و میگذرد
خدا و شیطان هم کیف میکند..
دلم میخواهد از همه به دور باشم از همه ی کسانی که هستند..
از آدمها .خدا و شیطان ..
بازی مزخرفیست ..من هیچ وقت عروسک حوبی نبودم ..




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 20 خرداد 1396 09:25 ب.ظ
پنجشنبه 18 خرداد 1396-01:42 ب.ظ



::: حسرت :::

واین زندگی تکراری چیزی جز رنج نیست
در پستوی خاطراتی تماما تلخ
چه امید به آینده میتوان کرد
فردا هم بیاید همین است شاید بدتر از امروز اما خوب تر از بدتر  نمی شود
من درد نویسم از تمام نداشته هایم از سالهای دراز حسرت
حسرتی که همیشه بر دلم مانده است
حسرت یک دوستت دارم . حسرت یک آغوش. حسرت یک آدم
حتی از همجنس..
دلم یک آغوش میخواهد تنها یک آغوش
برای شنیدن درد هایم .برای یک جمله که دوستت دارم..
واین دست نیافتنی ترین جمله تاریخ است
 و این مسیر شروعی دوباره تنهایی نمی شود
امتحان کردم نمی شود
شاید این آخرین روز باشد ..شاید
شاید فردا تنها تر از امروز شوم با یک سنگی سرد و یک شاخه گل.
شاخه گلی شاید کسی از روی دل سوزی بگذارد و برود






نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 20 خرداد 1396 09:26 ب.ظ